تبلیغات
...My god!I need you... - شهید
...My god!I need you...

...بآ صِداىِ ضَعیفَتْ صِدایَشْ بِزَنْ بآ تَمآمِ وُسْعَتَشْ مُشْتآقِ شِنیدَنِ حَرْفْ هآىِ توسْتْ...












زن دیگر پیر شده بود ولی هنوز عادت داشت قبل از غروب ، در خانه را باز کند و نگاهش را به ته کوچه بیندازد. همسایه ها دیگر عادت داشتند ، می دانستند هرچه به پیرزن بگویند پسرش بر نمی گردد باور نمی کند. آن روز پیرزن در خانه را باز کرد ، پسرش را دید ، لبخندی زد و با او رفت ؛ فردا صبح همسایه ها جنازه پیرزن را در کوچه ی شهید تشییع کردند.
نوشته شده در یکشنبه 26 آذر 1391 ساعت 06:51 ب.ظ توسط one girl نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت